تبليغاتX
می نویسم تا بمانم...
وای بر من اگر از حضور خودت منو رد کنی

و بیچاره خواهم شد اگر روزی منو از خودت برونی

به کی باید پناه ببرم

سراغ کی باید برم

چه چاره ای دارم جز اینکه به خود تو پناه ببرم

رحم کن ای عزیز....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط سیناخان  | 

سلام

آهسته خواهم گفت

من همانم که شبهای تنهایی کوهها را دیدم.

خندیدم

و یا کنار تکه سنگی گریه های دل پاره ای را دیدم

غبطه به کاشهای سنگ کناری کردم

و بی امان گریه ام گرفت

تا تو بودی نفسم می آمد

با رفتنت نبض من نیز به کما فرو رفت

چنانکه تا اشک به نی نی چشمان من عادت کرد

نه. خشکید

تا به روزی که باز بیایی......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 23:15  توسط سیناخان  | 

امروز جمعه ست

بندها چنان آزارم میده که حتی نای قدم زدن هم ندارم.

پیدایت خواهم کرد و روی پاهایت خواهم افتاد.

هنوز زمزمه هایت برایم شیرینی آنروزها را دارد

خوابهایی که تمام شد.

رویاهایی که به زوال رفت

کاش بیدار نشده بود

و کاش با همان طینت و خویی که برایم نشان دادی جان میدادم

امروز اسیر شده ام

و تا آمدنت پاهایم زنجیر چند قفله را باید با خودش یدک بکشد

و آرزویی دیگر خواهم کرد:

مرگ سرخ با شنیدن صدای حزینت...

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:20  توسط سیناخان  | 

امروز تمام شدنی نیست...

روزهایی که همیشه آرزوی تمام شدن خواهم داشت همیشه تکرار میشوند...

کاشکی هایم طعم مر و تلخ را برایم مزمزه میکند

ایکاش بن بست ها برای همین امروز بود...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:39  توسط سیناخان  | 

قطرات باران
روی گونه های تو
و نی نی چشمانت دیدنی خواهد بود...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:48  توسط سیناخان  | 

سال نو...

هفت سین...

خرید دم عید...

کلماتی که زیاد بگوشم می خوره.

مرزی میان خوشی و غم. مخدری چند روزه برای فراموشی...

تا کی بادکنک شادیمان بترکد و چشمهایمان خیرگی خود را از دست بدهد..

معطلین بالفطره. تعبیری که شاید وصف مثل منی باشد که همه وقت مشغول خود بودیم و هیچ ندیدیم جز خود...

آرزوهایی که عمرمان را سوزاند.

چه خوب گفته ایست که: افنیت عمری بالتسویف...(عمر خودم را با سوف سوف گفتن هایم به باد فنا دادم...)

امسال هم خواهد رفت. چون سالهای رفته ی دیگر...

تا ما کجا رویم و کوله بار سنگین کاشها و آرزوهای بادبادکیمان به کجا ختم کند رزوگار مار را...

و خواهم گفت:

یا محول الحول و الاحوال

حال بیحالم را رحمی کن

همین...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:29  توسط سیناخان  | 

کاش مرزهای دیدگانم راه به حریم دلم نداشت....

آنک ای دیده ی سنگین

ببین شکوه شکستنم را

و نظاره کن نی نی چشمان خیسم را

ببین و بگو بر من

و با فریاد هم بگو:

که مرز خواهم زد براه دیدگان...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:27  توسط سیناخان  | 

سخت خواهم گریست

و تا روزی که برا همیشه ببینمت صبر خواهم کرد

این همانی است که خواسته ام

این آسمانی ست که گریسته ام

این بهانه ایست که مانده ام

این امیدی ست که زنده ام

عزیزا...

گریه ام را خدای نعمتی داد و صدهزار منت بر این نعمت

که تحمل روزهایی که آخرش شب بی تو است را برایم آسان می کند

گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم...

اما آمدنت مثل روزی بود که رفتی

مهربانا...

این کجای شب من است که تو را می خواند

این صدای غریب کیست که عادتم را بر دیدن همگان بر هم می زند

بر من آسان گیر

آسانتر از آنی که نیاز دارم

و خواهم گفت در هر روزم:

برای آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 18:30  توسط سیناخان  | 

امروز شاید آخرین روزی باشد که می خندم

امروز قضاوت سخت است که فردایی هم برای خوشحالی دارم یانه

بی هیچ تکلفی خواهم گفت

تا زمانی که هستی منم نفس میکشم

ای عزیز

نظاره کن مرا

برایم حرف بزن

کاشهایم را ببین

و اندکی کنارم تامل کن. نگاهم کن

و برایم بگو

که آیا روزهایی دیگر هم خواهم خندید....؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:53  توسط سیناخان  | 

تحیر تنها کلمه ای است که می تونم بیاد بیارم.

آقاجان

تحمل یه مجنون سخته ولی می دونم تحملم می کنی...

چه کلمه ای می تونه تو رو برام بفهمونه.

همینقدر که خدا نخواسته کسی تو رو بشناسه.

تو سر خدایی

تو این حریم هر کسی نمیتونه قدعلم کنه

به سینه خیلی ها میزنن که دیگه حق نداری حرف و حدیثی از ما بزنی.

آقاجان

چرا برات سیاه پوشیدن استحباب داره.

چه سری هست تو این فضا که آدم باید مست بشه تا بفهمه...

با هیچ ترازویی نمیشه سنجید.

آقاجان می دونم تحملم می کنی....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:11  توسط سیناخان  | 

شبی که همه فال خواهند گرفت. همه نيت خواهند کرد. تو چه نيتی خواهی کرد.
شبهای زيادی را چون يلدا گريه کرده ام.
ولی
ولی کاش تمام ميشد....
کاش همه اینروزهای طولانی تمام میشد.
و کاش میشد برای همیشه....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 22:16  توسط سیناخان  | 

گاهی آنقدر دور خودمان دور می زنیم که فراموشمان میشود اصل رفتن را.

گاهی آنقدر دچار کاشهایمان می شویم که هوس یادمان می رود

گاهی آنقدر...

اینروزها حال و هوای عید و خوشگذرانی و شب و یلدا و... آنچنان مشغولمان کرده است که همچون دیروزهایمان مشغول شده ایم.

موجهای اجتماعی آنچنان هیجان ایجاد می کند که حتی صف بنزین هم برایمان عادی می شود.

ببخشید اصلاح می کنم. صف گاز. حالا سی ان جی یا دیگر انواع این هدیه الهی مهم نیست.

تابلوهای بزرگ و بیلبردهای رنگ به رنگ همچنان چشم های مارو در حیرت می زارن.

ولی...

ولی در این هیاهو این کیست که باید به داد ارزش افزوده و پدیده چند ماه بعد صفهای طولانی سرنوشت ساز برسد خدا می داند.

ایوای ببخشید یادم رفته بود که خیلی وقته جلسات شروع شده. خیلی وقته که دورهم جمع شدنها و یارگیری های دوستانه.شما بخوانید سیاسی. شروع شده.

ولی کاش یه خورده هوای سرد مارو بخودمون بیاره.

کاش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 20:10  توسط سیناخان  | 

سلام

همیشه فکر می کردم اگر به بودنت عادت کنم نبودنت آزارم خواهد داد

همیشه فکر می کردم وصال شیرین تر از فراق هست

ولی...

حالا فراق هست که همیشه کامم را شیرین می کند

نبودنت مرا مست می کند

و انتظار به دیدن دوباره ات

مرا به زندگی فردا امیدوار.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:44  توسط سیناخان  | 

آرام رفتی و هر روزم ناآرام کردی

بیصدا رفتی و حتی به فریادم اعتنایی نکردی

شب و روزم همیشه با آه سپری خواهد شد

بیراه نیست که دلتنگی شب و روز ندارد

عزیز

هیچ وقت صدایت را برایم بلند نکن

هیچ وقت برایم اخم نکن

هیچ وقت نگاهت را برایم خشمگین نکن

برو...

برای زندگیت برو

برای آینده ات برو

برای ماندنت برو

ولی بمان

بمان و نگاهم کن

بمان و گونه های همیشگی خیس شده ام را نظاره کن

عزیز

شبی که صدایت را شنیدم

"شیعتنا من فاضل شیعتنا"

کاش می شد برای همیشه صدایت را نکاه می داشتم

ولی حیف

اسارت مرا ذلیل کرد

خطاهایم حقیرم کرد

ولی تا نفس دارم

صدایت خواهم کرد

عزیز...........

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:9  توسط سیناخان  | 

غمت در نهانخانه دل خواهد ماند

آهسته گریه کن

اشک هایت قلب زخمی مرا میلرزاند

آرام باش

به جان عزیزت آرام باش

ای پاکترین جانی که دارم

همه وقت بیاد توام

خدایا

لحظه هایم مملو از پاکترین فکری است که برایم داده ای

کاش میشد همیشه می دیدمت

شکر بر نعمت خدایی که تورا برایم هدیه کرد

سکوتت آنچنان می سوزاندم که ذره ذره وجودم می گدازد

شبم

روزم

همیشه ام

شدی تو..

توئی که تازه آمدی

و آنچنان پاکم کردی که راه هیچ تصوری بدان نیست

عزیز

خدایت نگه دارد

همیشه برایت گریه خواهم کرد

تنها تحفه ای که فقر مرا می رساند همین است

گریه های مدام....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:16  توسط سیناخان  |